خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
204
أخلاق الأشراف ( فارسى )
اگر كسى حاشا بخلاف « 1 » اين زيد ، و خود را به صدق موسوم گرداند « 2 » : ناگاه بزرگى را از روى نصيحت گويد كه تو در كودكى جماع بسيار دادهاى ، اكنون ترك مىبايد كرد ، و زن و خواهر را از كار فاحش منع مىبايد فرمود : يا كلى « 3 » را كل گويد ؛ يا دبّه « 4 » يى را دبّه
--> - در كليله و دمنه ( 18 ، مينوى ) آرد : « پس از كتب شرعى در مدّت عمر عالم از آن [ - كليله و دمنه ] پرفايدهتر كتابى نكردهاند : بناى ابواب آن بر حكمت و موعظت ، و آنگه آن را در صورت هزل فرانموده تا چنان كه خواصّ مردمان براى شناختن تجارب بدان مايل باشند ، عوامّ به سبب هزل هم بخوانند و به تدريج آن حكمتها در مزاج ايشان متمكّن گردد . . . » . ( 1 ) . بخلاف ، بضدّ ، به عكس ؛ مقابل ، بر خلاف . نظامى گويد ( مخزن اسرار ، 30 ، وحيد ) : گنبد پوينده كه پاينده نيست * جز بخلافِ تو گراينده نيست سعدى گويد ( گلستان ، 71 ، 121 ، فروغى ) : « ياران ارادت من در حقّ وى بخلاف عادت ديدند » و نيز « موجب درجات اين چيست و سبب دركات آن چه ؛ كه مردم بخلاف اين همى پنداشتند . » ( 2 ) . موسوم گرداند ، بنامد . موسوم گردانيدن - ناميدن . در اصل لغت ، موسوم اسم مفعول از وسم است يعنى « داغ نهاده شده و نشان كرده شده » . در مرزباننامه ( 173 ، قزوينى ) آرد : « . . . و طريق خلاص و مناص از خصمان بىمحابا ما را همين بس است كه به داغ بندگى شما موسوم شويم » . ( 3 ) . كل - كچل ، آن كه سرش بىمو و طاس باشد ( برهان و غياث ) . مولوى گويد ( مثنوى ، 1 / 259 - 261 ، نيكلسن - در داستان مرد بقّال و طوطى و روغن ريختن طوطى ) : جولقيئ سر برهنه مىگذشت * با سرِ بىمو چُو پُشتِ طاس و طشت طوطى اندر گفت آمد در زمان * بانگ بر درويش زد كه هَى فُلان ! از چه اى كَل با كَلان آميختى * تو مگر از شيشه روغن ريختى ؟ عبيد گويد ( « دلگشا » ، داستان 45 ، 225 ، اقبال ) : « كلى از حمّام بيرون آمد كلاهش دزديده بودند . با حمّامى ماجرا مىكرد . حمّامى گفت : تو اينجا آمدى كلاه نداشتى . گفت : اى مسلمانان ، اين سر از آن سرهاست كه بىكلاه به راه توان برد ؟ » ( 4 ) . دبّه ( ج دباب ) اناء للزّيت و غيره ؛ بطّة من الزّجاج خاصّة ؛ الموضع الكثير الرّمل ( لسان ) -